ﺳﺎ ﺍﺱﺍﻡﺍﺱ

ﺳﺎ ﺍﺱﺍﻡﺍﺱ

﷽‏ دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم!
ﺳﺎ ﺍﺱﺍﻡﺍﺱ

ﺳﺎ ﺍﺱﺍﻡﺍﺱ

﷽‏ دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم!

غریبانه شکستم من اینجا تک و تنــــــــها دل خسته ترینم در این گوشه دنـــــــــــیا ای بی خبر از عشق کــه نداری خبر از من روزی تو آیی که نمـــــــــــــ ـانده اثر از من. ****

خدایا

خدایا ! برایم فهم و شعور ده تا برای آنچه که تقدیر نیست... اشک نریزم

پسند

غذای را بخور که می پسندی ، اما لباسی را بپوش که مردم می پسندند.

سلام دوستان

گل ناز همه

تو گل ناز همه، سرو طناز همه همه مایل به تو اند چه چاره سازم مردم شهر به تو گفت که تو زیبای همه من با زیبای همه چه چاره سازم تو بیا در بر من، خوب سیمین بر من از کنار تو جدا چه چاره سازم من که مجنون شده ام، سخت افسون شده ام با فسون های شما چه چاره سازم به تو گفتند که، تویی مجلس آرای همه آه چه مغرور شدۀ چه چاره سازم

بی تفاوت

بی تفاوت گیرم که همه عیب و هجایم گویند از من چه زدود گیرم که همه راه ثنایم پویند برمن چه فزود آن شاخ شکوفه در چمن می خندد بی منت کس گلهای بهار از زمین می رویند بی گفت وشنود

ღღ↓↓↔↔♥♥©‎©®‎® ‎™™††««»»—‎—°°¼‎‏¼‏ ೋೋ

دوستانه

ز چشـــمم اشـک مـی بارد بــرای دیــدن یــک دوســــت جفــــا را دوســـــت میــدارم برایم کرده است یک دوست

تنها امید

به نام خدا از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه، ای خدای قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را دل نیست این دلی که بمن دادی‎ ‎ در خون طپیده، آه، رهایش کن یا خالی از هوا وهوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشائی بر روح من، صفای نخستین را‎ ‎ ‎ ‎آه، ای خدا چگونه ترا گویم ‎ کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گوئی امید جسم دگر دارم از دیدگان روشن من بستان شوق بسوی غیر دویدن را لطفی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن را عشقی بمن بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری بمن بده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت تو یکشب ز لوح خاطر من بزدای تصویر عشق و نقش فریبش را خواهم بانتقام جفاکاری در عشق تازه فتح رقیبش را آه ای خدا که دست توانایت بنیان نهاده عالم هستی را بنمای روی و از دل من بستان شوق گناه و نفس پرستی را راضی مشو که بنده ناچیزی عاصی شود بغیر تو روی آرد راضی مشو که سیل سرشکش را در پای جام باده فرو بارد از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه، ای خدای قادر بی همتا‎ ‎ احمدظاهر

خمار دوباره

کمی دلتنگِ آغوشت شدم باز خمارِ نرمیِ گوشت شدم باز دلم میلِ لبانِ نازکت کرد اسیرِ عشقِ پرجوشت شدم باز گل آرین ادامه مطلب ...